قاسم پورحسن در گفتگو با خبرنگار مهر در پاسخ به این پرسش که آیا می توان مدعی بود که وضعیت اکنون ما و وضعیت جهان غرب برآمده از ایده دانشگاه است؟ گفت: من دو مقدمه عرض می کنم یکی در مورد وضع دوره جدید و دیگری در مورد ایده دانشگاه. در مغرب زمین از زمان تولد اروپا از سده دوازدهم به بعد به تدریج نگاه به خرد جدید و تحولات بنیادین در حوزه نگرش انسان و روش آگاهی به وجود آمد. به واسطه تحولی که در حوزه بینش شکل گرفت، روش آگاهی به وجود آمد. به واسطه تغییرات و تطورات صورت گرفته در روش آگاهی، خرد جدید سربرآورد. خرد جدید بنیان دوره جدید و مدرنیته و همه دستاوردهای دوره مدرن را شکل می دهد.

وی ادامه داد: بنابراین ابتدا ما با چیزی به نام دوره جدید مواجه هستیم که تغییرات بنیادین در نگرش ها و بینش ها در مغرب زمین بود و سپس با ایده دانشگاه مواجه هستیم. یعنی شاید بتوانیم بگوییم که اولین بار در رساله های کانت یعنی اواخر سده هجدهم است که ما با ایده دانشگاه مواجه می شویم. کانت رساله های ایده دانشگاه را در این مقطع می نویسد و رساله ای با عنوان نزاع دانشکده ها دارد و مناقشه های دانشکده فلسفه، حقوق و الهیات را بیان می کند. پس مسئله اول این است که تحولات اساسی در حوزه علم به وجود آمد و آن بحران هایی که در دوره علم عادی شکل گرفته بود سبب انقلاب در علم ها شد و علم های جدید سر برآورد. لذا ما با وضع جدیدی مواجه شدیم که اسم آن را دوره جدید غرب می گذاریم.

وی افزود: پس ابتدا نگرش ها و بینش ها و تفکرات تغییر پیدا کرد و اگر سده شانزدهم را در باب رنسانس مبنا قرار دهیم با یک فاصله معنا دار ۲۰۰ ساله ایده دانشگاه با مفهوم امروزی شکل گرفت. پس ایده دانشگاه امر متأخرتری نسبت به غرب است. ما باید اول بفهمیم که دوره مدرن چگونه به وجود آمده و دوم اینکه ایده دانشگاه که یکی از محصولات و دستاوردهای دوره مدرن بود، چگونه به وجود آمد. لذا ایده دانشگاه با دو قرن تأخیر از ایده جدید و خرد جدید به وجود آمد. اما بعد از آن مسئله دانشگاه است که تحولات علمی را در دانشگاه رهبری کرده و پیش می برد.

شاید حق با فرید زکریا در کتاب جهان پساآمریکایی باشد که معتقد است چهره غرب جدید، چهره دانایی و دانش بود و در آینده هم مهمترین ویژگی جهان غرب، دانش خواهد بود، نه قدرت. قدرت در پرتو چنین دانشی به وجود می آید و این دانش است که چنین قدرتی را سامان می دهد

پورحسن گفت: فوکو در باب نظام قدرت و نظام دانش بیان می کند که نظام دانش در مغرب زمین تابعی از نظام قدرت بود. این فهم فوکو، سراسر در این باب اشتباه است. یعنی این نظام دانایی بود که نظام قدرت را رهبری می کرد و البته میان نظام قدرت و نظام دانایی دادوستد بود. شاید حق با فرید زکریا در کتاب جهان پساآمریکایی باشد که معتقد است چهره غرب جدید، چهره دانایی و دانش بود و در آینده هم مهمترین ویژگی جهان غرب، دانش خواهد بود، نه قدرت. قدرت در پرتو چنین دانشی به وجود می آید و این دانش است که چنین قدرتی را سامان می دهد. البته بعداً قدرت می تواند دادوستد نیرومندی با دانش بکند.

وی افزود: من بر خلاف تفکر فوکو معتقدم نظام قدرت تابعی از نظام دانایی به وجود آمد و نظام دانایی به واسطه بینش آکادمیکی که به وجود آمد، معنا پیدا کرد و نظام مند شد.

وی ادامه داد: بنابراین از ۲۰۰ سال گذشته تاکنون دانشگاه ها وضعیت رهبری و هدایت را در مغرب زمین به عهده دارند و دانشگاه به مثابه یک نهاد که دارای ذات مستقلی است، برای مناسبات جمعی و حوزه های مختلف تصمیم گیری می کند. چیزی که ما در جامعه ایران از ۱۲۴۳ هجری قمری که عهدنامه ترکمانچای بسته می شود تا به امروز، به وجود نیامده است. در ایران شاید تعبیر فوکو درست باشد که نظام دانشگاهی ما تحت تأثیر نظام قدرت بود. یعنی هم در دوره قاجار و هم در دوره استبداد پهلوی و هم در دوره کنونی، دانشگاه ها دارای ذات مستقلی نیستند و برای دانشگاه تصمیم گرفته می شود. دانشگاه نمی تواند برای قدرت تصمیم بگیرد و دانشگاه بیشتر با وجه سیاسی نسبت برقرار کرده است.

پورحسن گفت: لذا تأسیس دانشگاه تهران به عنوان نمادی از تحولات دوره جدید، در پرتو قدرت شکل می گیرد. درست است که دانشگاه دستاوردهای غیردستوری دارد، اما آنها به لحاظ ساختاری تحت تأثیر دستورات هستند. اما در غرب نظام دانایی پیشتاز بوده است یعنی وجه آوانگارد داشته و پیشرو بوده و ساختار های جدید را شکل می داده است. این تفاوت بنیادینی است که در ایران و غرب به وجود آمد. در غرب به قول کانت نزاع دانشکده و نزاع دانش ها بود که جنگ و صلح و ساختار سیاست و اجتماع را سامان می داد اما در ایران تاکنون دانشگاه در ذیل قدرت معنا پیدا می کند.

وی در مورد مهمترین نقدهای وارد بر دانشگاه گفت: دو دیدگاه در این موضوع شکل گرفته است. دیدگاه اول این است که اساتید در ایران نمی توانند بر اساس اقتضائات، نیازها و پرسش های جامعه ایرانی بیاندیشند و عمده اندیشه ورزی آنها معطوف به بیرون از حوزه ایران و نیازهای بنیادین ایران است. یعنی جامعه شناس ما تابعی از وبر یا دورکیم یا گیدنز می اندیشد، فیلسوف ما تابعی از کانت و دکارت و هایدگر می اندیشد و… این یک دیدگاه است که من چندان با این دیدگاه موافق نیستم. این یک دیدگاه غیرعلمی و رادیکال است و ناشی از عدم فهم ذات دانشگاه و ماهیت دانشگاه است و تصور آنها این است که دانش امری جغرافیایی یا تاریخی صرف معطوف به یک سرزمین خاص است. من به طور کلی موافق یونیورسال بودن دانش هستم. دانش در بسیاری از قواعد با قواعد عام سروکار دارد و تفاوتی نمی کند که در کدام جغرافیا سربرآورده است.

وی افزود: دیدگاه دوم این است که مهمترین معضل دانشگاه در ایران این است که اساتید، علم و نظام دانش، سربرنیاورده اند. یعنی استادان در ذیل روسا هستند. یعنی جایگاهی که باید علم و استاد داشته باشد، در دانشگاه های ایران ظهور پیدا نکرده است. استاد ذات مستقلی دارد که کسی نمی تواند به او بگوید که چگونه بیاندیشد و یا چه علمی تولید کند. منطق ظهور علم همانند منطق کنش استاد است. همچنان که در باب علم قائل به یک امر فرآیندی طولانی متکامل هستیم در باب استاد هم همینگونه است.

پورحسن گفت: استاد و دانش در بالاترین نقطه هرم قرار دارند در حالی که در ایران در پایین ترین نقطه هرم قرار دارند. یعنی روسای دانشگاه و مدیران تصمیم می گیرند که دانشگاه به کدام سمت و سو برود. این یعنی عقیم شدن دانشگاه. در غرب در تمامی دوران تحولات دویست ساله، دانشگاه و استاد و دانش بود که سپهر آکادمیک و بینش علمی را شکل می داد که کارکرد حقیقی دانشگاه چه هست. نه اینکه مدیری تصمیم بگیرد که دانش به کدام سمت و سو برود. بنابراین مهمترین معضل این است که از ابتدای این ۸۰ سال تاکنون، استاد جایگاهی پیدا نکرده است.

علم وجه عام و یونیورسال دارد و ما نباید دغدغه داشته باشیم علم را از کدام سرزمین و جغرافیا می گیریم. مهم این است که استاد ما بتواند در پرتو آن دادوستد علم به پرسش های جامعه و نیازهای جامعه توجه پیدا کند

وی افزود: بنابراین علم وجه عام و یونیورسال دارد و ما نباید دغدغه داشته باشیم علم را از کدام سرزمین و جغرافیا می گیریم. مهم این است که استاد ما بتواند در پرتو آن دادوستد علم به پرسش های جامعه و نیازهای جامعه توجه پیدا کند. وقتی یک پژوهشگر ادعا می کند ما نیاز به جامعه شناسی نداریم بلکه نیاز به مردم شناسی داریم، او هیچ فهمی از جامعه شناسی و ذات دانش ندارد. وقتی ما نگاه تقلیل گرایانه را در باب دانشگاه حاکم می کنیم و نگاه یونیورسال و عام دانش را نمی بینیم، همین گونه حکم می کنیم.

وی ادامه داد: شما زمانی که برای استاد و دانش و کوشش نظری و فکری او ارجمندی قائل نباشید، دیگر نمی توانید دست به تولید فرآیندی متکاملی دانش بزنید. عقیم بودن دانشگاه ایران بخاطر همین مسئله است. نتیجه این بحث این است که هم اکنون بر حسب تاریخ ایران در دویست سال، قدرت و سیاست و حاکمیت است که بر نظام دانشگاهی چیرگی دارد و استاد و دانش ارجمندی مناسب و مستقلی را ندارند. تا زمانی که ما به این فهم بنیادین التفات نکنیم تغییری در نظام دانش ما رخ نخواهد داد.

پورحسن گفت: علم باید سیاست گذاری ها و تصمیم سازی ها و سیاست اندیشی ها را ترسیم کند. اگر علم نتواند برای مناسبات میان قدرت و اخلاق بیاندیشد، کسی که صاحب قدرت است ممکن است هیچ گاه به اخلاق نیاندیشد. سیاست اندیش است که به سیاست گذار می فهماند اخلاق امر بنیادین در قدرت است.

وی افزود: مهمترین معضل ما در ایران وارونه بودن هرم در باب دانش و قدرت است. یعنی اگر ما نتوانیم دانش را سرجای خود بگذاریم و نتوانیم به آن ارجمندی و جایگاهی که استاد و دانش دارد، التفات کنیم، همواره با معضل مداوم عدم کارآمدی دانشگاه ها مواجه خواهیم بود.

دانشگاه و دانش باید به عنوان یک امری که دارای ذات مستقل است فهمیده شود. بدون نظم آکادمیک ما نمی توانیم ادعای دانشگاه بکنیم. به تعبیر من ما هم اکنون واجد ذات دانشگاه نیستیم بلکه صرفاً واجد فیزیک دانشگاه و نام دانشگاه هستیم. لذا گام اول این است که ما به ذات مستقل و متمایز دانشگاه التفات کنیم

وی در مورد گام های تحول دانشگاه و مسیری که باید طی کرد گفت: ما در ایران که با تاریخ طولانی چیرگی قدرت بر دانشگاه مواجه هستیم، راه دشواری از حیث عملی در پیش داریم. از حیث نظری گام نخست این است که دانشگاه و دانش باید به عنوان یک امری که دارای ذات مستقل است فهمیده شود. بدون نظم آکادمیک ما نمی توانیم ادعای دانشگاه بکنیم. به تعبیر من ما هم اکنون واجد ذات دانشگاه نیستیم، بلکه صرفاً واجد فیزیک دانشگاه و نام دانشگاه هستیم. لذا گام اول این است که ما به ذات مستقل و متمایز دانشگاه التفات کنیم.

وی افزود: گام بعدی این است که ما برای دانشگاه تصمیم نگیریم و اجازه دهیم در ظهور طبیعی و فرآیندی دانش -که منطق و دیسیپلین ظهور علم همین است- دانشگاه بتواند برای جامعه و برای قدرت تصمیم بگیرد. باید نخبگان فکری را در رأس قرار دهیم و نخبگان اجرایی تابعی از نخبگان فکری عمل بکنند. حیث نظری را مقدم بدانیم و حیث عملی ما تابعی از حیث نظری باشد.

وی ادامه داد: در ایران بیش از ۹۵ درصد از مدیران دستاوردهای علمی و تحقیقاتی دانشگاه ها را مطالعه نمی کنند. در غرب آمار به این صورت است که ۸۵ درصد مدیران آمریکا از دستاورهای علمی دانشگاه به نحو مستقیم استفاده می کنند. لذا وقتی مقاله ای نوشته می شود، تبدیل به خط مشی(Policy) در حوزه سیاست، اخلاق و مناسبات اجتماعی می شود. لذا دانشگاه و دانش باید برای تحولات جامعه تصمیم بگیرد.

پورحسن در پایان گفت: گام سوم این است که ما قدرت را تابعی از دانش قرار دهیم و دانش بتواند برای ما در یک فرآیند طبیعی اندیشه ورزی کند. این گام های سه گانه در تاریخ ۲۰۰ ساله مغرب زمین درست عمل کرد. سه مسئله ذات مستقل، مبناقراردادن دستاورهای دانشگاه برای حوزه کنش و اهمیت بنیادین نظام دانش نسبت به نظام قدرت، گام های مهمی هستند که می توانند آغاز تغییرات بنیادین ما نسبت به حوزه دانشگاه باشند. ما در این حوزه راه دشواری را در پیش خواهیم داشت. معتقدم تا زمانی که ذات دانشگاه شکل نگیرد و دانشگاه ارجمندی پیدا نکند ما نمی توانیم انتظاری از دانشگاه به نحو بنیادین داشته باشم.

ارسال دیدگاه