علم را نمی‌توان تغییر داد مگر با سهیم شدن/توجه به قاعده ظهور علم

اول خردادماه روز بزرگداشت حکیم ملاصدرا است. حکمت متعالیه که از مهمترین مکاتب فلسفه اسلامی است توسط ایشان پایه ریزی شد که امروزه می تواند راهگشای بسیاری از مسائل انسان معاصر باشد. دکتر قاسم پورحسن استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در گفتار زیر به بررسی راهگشایی حکمت متعالیه برای اسلامی سازی علوم انسانی پرداخته است که اکنون از نظر شما می گذرد.

یکی از بحث‌‌های مهمی که امروزه در باب علوم انسانی اسلامی در جامعه ایران مطرح می شود بررسی این رویکرد، براساس فلسفه اسلامی است. یکی از این فلسفه ها، حکمت متعالیه است. فرض و دعوی این مسئله، این است که ما در حکمت متعالیه طرح جدیدی از انسان، فهم و تعریف جدیدی از علم داریم که این می تواند زمینه های تحول علوم انسانی غربی یا امروزین را به علوم انسانی اسلامی فراهم کند، اما این ادعای بزرگ است.

اجازه دهید از منظر دیگری بحث کنم، مشکل ما با علوم انسانی امروز چیست؟ فرض کسانی که معتقدند حتما از نظر حکمت متعالیه باید به علوم انسانی نگاه کنیم این است که علوم انسانی امروز، علوم دینی نیستند، علوم انسانی امروز به انسان از حیث انسان نگاه نمی کنند، بلکه به انسان از حیث مادی بودن، نگاه غربی، سکولار، سوبجکتیویتی و اومانیستی نگاه می کنند. بنابراین فهم درستی از انسان و سعادت حقیقی ندارند، یعنی بنیان علوم انسانی که باید انسان متصل به خداوند و سعادت حقیقی باشد را نمی فهمند. معتقدان به اسلامی سازی علوم انسانی براساس حکمت متعالیه معتقدند براساس حکمت متعالیه می توانیم چنین فهمی را سامان دهیم. پس به طور خلاصه تاکنون ادعا کردیم که در علوم انسانی غربی خلأ و نقصانی داریم که با حکمت متعالیه می خواهیم آن را پرکنیم. پرسش اساسی این است که چگونه این امر امکان پذیر است؟ بنده معتقدم در ایران هنوز فقط به طرح ادعا بسنده کرده ایم، یعنی گفته ایم نقصان هایی در علوم انسانی موجود وجود دارد و خواه ناخواه درون نظریه تکوین علوم انسانی امروز سخن گفتیم اما همه، این دیدگاه نیست. دیدگاه رادیکال تری هم وجود دارد؛ دیدگاهی که معتقد است ما اساسا بر پایه حکمت متعالیه باید علوم انسانی جدیدی که رنگ و بوی اسلامی دارد را تأسیس کنیم.

بنده معتقدم هر دو دیدگاه قابل نقد و بحث هستند: نکته اول بحث این است که اساسا هیچ مکانیسمی از تحول علم را نتوانسته ایم در این ادعاها بررسی کنیم. یعنی چگونه می توانیم از منظر هستی شناسی فلسفی از ملاصدرا عبور کنیم و وارد مبحث های معرفت شناسی در ارتباط با علوم انسانی شویم. این معضل بزرگی است. وقتی مکانیسمی معرفی نکنیم  و تنها به طرح ادعا بسنده کنیم مشکل همچنان باقی می ماند، یعنی ما تنها عنوان کردیم در فلسفه ملاصدرا این استعداد وجود دارد؛ فهم نمادینی از انسان، حیات، مرگ وجود دارد اما این ادعا پشتوانه تفکر سازوکاری و مکانیسم را ندارد، یعنی هنوز بیان نکردیم که چگونه می توانیم علوم انسانی غربی را کنار بگذاریم. اصلا قائل هستیم که باید آن را کنار بزنیم و براساس فلسفه متعالیه این علم جدید را تکمیل کنیم، هنوز پاسخ این پرسش را نمی دانیم و این معضل بزرگی است.

یک دیدگاه این است که به طور کلی علوم انسانی امروز، علوم غربی و سکولاراست پس باید آنها را کنار بزنیم، اما منطق علم این نیست. نمی توانیم علمی که به تدریج براساس نیازها و عقل جمعی بشر به وجود آمد را کنار بزنیم، این گونه نیست که علم دفعتا تولید شود و بتوانیم آن را جایگزین کنید. پس پرسش اول این است ما هنوز منطق ظهور علم را به درستی بحث نکردیم و شاید تفکر درستی از دیسیپلین پیدایش علم نداریم واین معضل جدی ماست، یعنی زمانی که می گوئیم ملاصدرا یا فلسفه اسلامی و علوم انسانی، اولین بحث این است که آیا ما می دانیم که علم چگونه بوجود می آید و علوم انسانی ظهوراتش و فرآیند ظهورش با چه قاعده هایی است، این مهمترین خلأ ماست. آیا کسانی که موافقند و کسانی که مخالف هستند، می دانند که علم چگونه به وجود می آید؟!

کسانی که مخالف هستند ادعا می کنند چون علم اساسا بشری است، نمی تواند اسلامی یا غیراسلامی باشد و این لازمه اش این است که بسیاری از علوم حذف شوند ولی بنده معتقدم پرسش مهم این نیست، پرسش مهم این است که ما در ابتدا باید بپذیریم که رشد علم، تکامل علم منطقی دارد و این گونه نیست که منطقی را کنار بزنیم و منطقی سراپا جدید را تأسیس کنیم و ظهور یابد.

نظر من این است تا زمانی که به قاعده ظهور علم توجه نکنیم اساسا نمی توانیم راه کمک گرفتن از حکمت متعالیه را در علوم انسانی بفهمیم. نکته دوم این است مگر علوم انسانی فقط فلسفه است و فقط حکمت متعالیه است. مگر وقتی علوم انسانی را تعریف می کنیم نمی گوئیم اگر علوم منهای علوم پایه می شود علوم انسانی. رشته هایی مانند بانکداری، مدیریت وحسابداری و غیره هم هست. همه علم، فلسفه نیست که فکر کنیم که تنها علوم انسانی ای بوجود می آوریم که مبتنی بر فلسفه باشد. خیر! ممکن است استعدادهای فلسفه بیشتر باشد. پس اگر می خواهیم به علوم انسانی اسلامی فکر کنیم تنها با تفکر فلسفه اسلامی  و بدتر از آن تنها با فیلسوف، علوم انسانی جدیدی را ظهور دهیم .

نکته سوم اینکه عمدتا گفته می شود حکمت متعالیه استعدادهایی دارد که ما می توانیم از آن برای علوم انسانی جدید استفاده کنیم، در این تلقی بین علوم انسانی اسلامی و علوم دینی ما خلط می کنیم. باید توجه داشته باشیم که بین علم دینی و علوم انسانی جدید تفاوت وجود دارد. علوم انسانی چه اسلامی و چه غیر اسلامی باشد در هر دو صورت برآمده از عقل جمعی بشری است، اما علم دینی کاملا منبعث از وحی و آموزه های دینی است. بنابراین ابتدا باید درباره مکانیسم بحث کنیم تا دچار این خلطها نشویم.

در انتها باید بحث کنیم که اساسا چگونه علم تبدیل به سیاق و علم دیگری می شود؟ در درسگفتارهایی که در باب فارابی و علوم انسانی در مجمع عالی حکمت اسلامی داشتم که ممکن است به زودی منتشر شود، نظریه ای را مطرح کرده ام که گرچه ممکن است در غرب متداول باشد اما در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته است که به منطق ظهور علم برمی گردد؛ چه از حکمت متعالیه ملاصدرا و چه از آموزه های دینی استفاده کنیم. باید قبول کنیم یک علم را نمی توان تغییر داد؛ مگر با سهیم شدن در آن علم.  تا مرزهای علمی را بسط ندهیم نمی توانیم بگوئیم که تولید علم داشتیم. با تغییر اسم و عناوین نمی توانیم ادعا کنیم که در تولید علم مشارکت داشته ایم؛ چه با فلسفه ملاصدرا، ابن سینا و چه براساس تفکر و آموزه های دینی. اگر می خواهیم علوم اسلامی و انسانی داشته باشیم مهمترین قدم این است که دریابیم در تولید علم چقدر سهیم هستیم به هر مقداری که در علم دنیای امروز سهیم باشیم، آن رنگ و بوی متفکران اسلامی را به خود می گیرد پس قید اسلامی قید اعتراضی نیست بلکه قید تخصیص است، یعنی کسانی که در تولید این اندیشه سهیم بوده اند.

درباره بحث ملاصدرا و علوم انسانی هم وفادار به این نظریه هستم معتقدم اگر براساس فلسفه ملاصدرا  و حکمت متعالیه هر قدر که در باب علوم انسانی تولید فکر کرده و سهیم شویم می توانیم ادعا کنیم که فلسفه ملاصدرا استعداد برای علوم انسانی دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *